اولياء الله آملى

138

تاريخ رويان ( فارسى )

بودند . بيكبار به [ بيان ] خبث او برخاستند و شكايت و سعايت مىكردند . استندار بفرمود تا قاضى را بازداشتند و چند چيز ديگر بر او درست كردند . تا روزى او را طلب داشت و گفت : « مىدانى كه تو مرا چه فرمودى ؟ اصفهبد مازندران خويش من است . من از برادر گريخته ، پياده پناه با او دادم . مرا با مدد و لشكر ، حاكم ديلمان گردانيد و پادشاهى كيا بزرگ [ اميد ] به من داد و سى هزار دينار قادرى مال ديلمان به من بخشيد و بعد از برادر كه مردم بر ناماورك اتفاق كردند ، مرا مدد كرد . ملك براى من بستاند . اكنون به تدبير تو اين همه فتنه‌ها تولد كرد . و اعيان و اكابر در اين باب سعى مىكردند كه اگر او زنده باشد ، مثل اين فتنه صد هزار باديد كند . تا عاقبت بفرمود تا قاضى را برآويخته ، عبرت عالميان گردانيدند . در باب او گفته‌اند : تدبير كرده كاديك كه كوشك بسوجن * اونى كه مىكوشك پر از مادابلوجن تا كه اكابر طبرستان در ميان آمده ، بنياد صلح نهادند . اصفهبد گفت كه كيكاوس فرزند من است . مردم او را بر اين داشتند . ميان ما صلح است ، به شرط آنكه بگويد كه با او در اين سخن كه بود . كيكاوس حكايت فخر الدوله گرشاسف و بنياد مخالفت به شرح اعلام كرد . اصفهبد فرستاد كه از سر كدورت برخاستم و تجديد عهد كرد و حشر جمع كرده ، متوجه ديلمان شد . به ساحل درياى بنفشه‌گون « 1 » ، ايشان را با همديگر ملاقات افتاد و كدورت به صفا مبدل شد . و استندار قبول كرد كه فخر الدوله گرشاسب به عهدهء من است . من او را [ 70 ] از قلعهء جهينه به زير آرم « 2 » . اصفهبد

--> ( 1 ) - در زمان سيد ظهير الدين به ونوشه ده معروف بوده است . تاريخ طبرستان تأليف او ص 48 . امروز اين محل را كه نزديك سردين كلاست « ونوش » خوانند . ( 2 ) - در تاريخ طبرستان سيد ظهير الدين ص 48 عين مطالب بالا نقل شده است .